تبليغاتX
بی خیال

بی خیال

تو نخند به گریه من,من که به تو شوقی ندارم

گریه نکن

امروز می تونست بهترین روز من باشه

چی فکر می کردیم چی شد

                                                  افسوس

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:17  توسط llBaBall Bozorgll  | 

کنار خیابون

 

یه خیابون بلند

تو­ی،یه شهر شلوغ

از قدیما تا حالا

پرازماشین و بوغ

 

این خیابون بلند

که بود از اون قدیما

خاطره داره برامون

از ماشینا از آدما

....

 

تا همین قدرش بسه بقیه ­اش رو می نویسم

 

تا حالا شده که کنار یه خیابون بلند بشینی و به خیابون زل بزنی .

 

به ماشینا ، به آدمای داخل ماشین ، به آدمایی که از خیابون رد می شن 

 

به موتورها به دوچرخه­ ها ، به درختای داخل بلواریا کنارخیابون.

 

هیچ وقت به خود خیابون فکر کردی ؟ هیچ وقت به حرفاش گوش دادی؟

 

اگه گوش می کردی یه چیزایی می شنیدی که تو تمام عمرت نمی تونستی ببینی و

 

تجربه­ اش کنی .

 

اما اگه یه روز کنارش بشینی خیلی از سوراخ سمبه­ های زندگی دستت می­آد .

 

خیلی چیزا رو میبینی .

 

آدمای رنگی ، یکی سیاه یکی سفید ، یکی آبی  یکی قرمز ، یکی صورتی یکی زرد.

 

یکی سوسول یکی ساده و سنگین ، یکی خیلی شلخته یکی تیریپ بی خیالی

 

 

می بینی یه نقطه از خیابون ترافیک شده ، خوب که نگاه کنی می بینی

 

دوتا تیکه کنارخیابون ایستادن و ماشین ­های دیگه در نزاع برای سوار کردن اونا .

 

یه جا کنار خیابون می بینی یه خانوم خیلی آروم نشسته و

 

به یه جا خیره شده و چشاش قرمزه 

 

مادرش هم کنارش ایستاده ، یه دفعه یه صدای جیغ می شنوی ، به اطرافت نگاه می کنی

 

نمی فهمی از کجا بود ، باز به زن کنار خیابون نگاه می کنی ، انگار می خواد گریه کنه

 

اما نمی تونه ، تازه می فهمی صدای جیغ از دل اون زنه بود ، ولی باز آروم نشسته

 

و به یه جا خیره شده

 

دوتا موتور سوار وسط خیابون می بینی که افتادن به جون یه پرایدیه

 

با مشت و لگد به در و شیشه و آیینه­ ی بغل پراید می زنن ، پرایدیه هم ازترس

 

تمام شیشه ها رو بالا کشیده ، بعدش هم اون دوتا موتور سوارو می بینی که

 

نیشاشون تا بناگوششون بازه

 

راهشون و می کشن و می رن . بدونه اینکه کسی جلوشون و بگیره

 

 

این خیابون بلند یه گوشه ، تو دل این دنیای عوضیه

                                       

                                     غصه نخور عزیز

          

                   اینجا همش خیابونه

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:39  توسط llBaBall Bozorgll  | 

Shabe Janjali

 

Emshab Dokhtarake Gheseye Man Ba On Pesari Ke Ono Khili Ham Dost Dasht va AlbaTe Pesare Ham DokhTarak Ro Khili MIkhast Ezdevaj Kard... Dige Zano Shohar Shode Bodand.

be Paye Ham Pir Shan Vali Az Ham Sir Nashan.

                                           Pivandeshon MobaraK

Bezan Dasto

Bada bada mobarak bada

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 4:18  توسط llBaBall Bozorgll  | 

Khili vaghte

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .


گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .
گفتم مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه.
گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.



يه خنجر برداشت .
گفتم اين چيه ؟

گفت : سيسسسسس.
ساکت شدم .

گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .
خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

دوست دارم ديوونه.


اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

دوست دارم ديوونه .

-

 

 

---------------------------------------------------------------------------------

یادش بخیر

==========================================================

ميـشــد از بـوودن تـو عـــــالمي تـرانـه سـاخـت

کهنه هارو تـازه کرد از تو يــک بهانه ساخـت

 

بـا تـو مـيـشـد کـه صـدام هـمـه جـارو پـر کـنـه

تـا قـيـــامـت اسـم مــا قـصـه هــــارو پـر کـنــه

امـا خـيـلـي ديـر دونـسـتـم تـو فـقـط عـروسکـي

کـورو کـر بـازيـچـه بـاد مـثـل يـک بـاد بـادکي

 

دل سپـردن به عروسک منو گـم کـرد تو خودم

تـورو خـيـلي دير شـناختـم وقتي که تمووم شـدم

 

نه يـه دسـت رفـيـق دستام نه شريــک غم بودي

واسه حــس کـردن دردام خـيلي خيلي کم بوودي

تـوي شـهــر بـي کـسـي ها تورو از دوور ميديدم

با رسـيـدن بـه تـو افـسـوس به تـبــاهــي رسـيدم

 

شهــر بـــي عـابـرو خـالــي شهـر تنهايه من بوود

لـحــظهء شناخـتـن تو لحـظهء تمـووم شــدن بوود

مگه ميـــشه از عروسـک شعر عاشقـوونه ساخت

عاشق چيزي که نيست شد روي دريا خونه ساخت

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 3:52  توسط llBaBall Bozorgll  | 

حكايت پسر بي ذوق پادشاه

برو درسته

يكي بود ، يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود
آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد
 پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايات جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند، به اندازه  وزنش به او طلا و نقره مي دهيم.

همة طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نا اميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم.

او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا. وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن. شصتش خبر دار شد كه پسر پادشاه عاشق دختري در ولايت جابلقا شده.

درويش گفت : « برويد يك كسي را بياوريد كه با تمامي كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . » آوردند . درويش به او گفت : « وقتي من نبض پسر پادشاه را مي گيرم ، تو تك به تك و شمرده، نام تمام كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر. » درويش نبض را گفت و آن بندة خدا شروع كرد به نام بردن از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا. وقتي رسيد به نام كوچة «چهل دختران » نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : « حالا يك نفر را بياوريد كه همة اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . » آوردند . درويش به او گفت : «من وقتي نبض پسر پدشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . » طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت، وقتي رسيد به نام « ملك التجار » قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : همين جا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو

توضيح : نظر به اهميت موضوع  در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ، ثبت مي شود

مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد
ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ …تلپ

مرد : عاليه خانم همسر ملك التجار صبية حاج ميزابوالقاسم غربتي! منظور اهل ولايت غربت است ـ توضيح مترجم  

تلپ …تلپ -

اشرف السلطنه والده ملك التجار ، نود و هشت ساله  -

 زق … زوق  -

 زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه (دوقلو) دارد

تلپ …تلپ -

- اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادو كلن بيوتيفول به خود مي زند

تلپ …تلپ -

اعظم خانم دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند

تلپ …تلپ -

مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزار تا (با احتساب خود بندة حقير ، هزار و يك) خاطر خواه دارد

تلپ …تلپ -

آتوساخانم، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد وبا دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد

تلپ …تلپ -

ناتاشا خانم ، دختر ششم كه كاكلش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و « لئوناردو دي كاپريو » و غيره

تلپ …تلپ -

مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست

تلپ …تلپ -

- ديگر كسي باقي نماند …… آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پا كوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه

تالاپ …تولوپ -

درويش: كه چي؟

مرد: كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ولايت مي گرداند و پزش را مي دهد

!!! شاتالاپ …شوتولوپ -

باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند. پسر پادشاه هم كه سگ را ديد، حالش خوب شد

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه بعضي از پسران پادشاهان خيلي بي ذوقند!!! قصة ما به سر رسيد، كلاغه به خونه ش نرسيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:1  توسط llBaBall Bozorgll  | 

من پسر خوبی هستم. یعنی سعی می کنم که خوب باشم

میام دنبالت
میریم
گم میشیم
نمیدزدمتا
خودت باهام میای
ولی میریم گم میشیم
به هیچ کسی هم نمیگیم کجا میریم.
راستش ٬ خودمونم نمیدونیم کجا میریم
فقط میریم
میریم دور
یه جایی وسطای ایالت بغلی
که یه دشت داره
با یه دره
و هیچی هم آدم نداره
هوا هم سرده
کیسه خواب دونفره‌مون رو میبریم
میخوابیم توش
من تو رو بغل میکنم که سردت نشه
یه عالمه راه رفتیم
خیلی خسته‌ایم ٬
ولی نمیخوابیم
میدونی که چی کار میکنیم ؟
فاصله‌ي اولین ستاره‌ رو تا خودمون حساب میکنیم
مممم
من همه‌ی شکلاتا رو میدم تو بخوری
آخه من
مهربونم
دهنت شکلاتی شده
پاکش نکنیا
هنوز سردته
یه کمی از اون مشروبا رو میریزم برات بخوری گرم شی
تو مست میشی
من پسر خوبی هستم
سوء استفاده نمیکنم
فقط یه کم استفاده میکنم
:)
همین.
 
*************************************
اولین جکی که شنیدی چی بود؟
****************************
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 2:10  توسط llBaBall Bozorgll  | 

ما که آخر نفهمیدیم.!!!

چند سوال: چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟ چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ چرا تارزان بعد از اين همه وقت كه تو جنگل بوده ريش و سيبيل نداره؟ آيا ميشه زير آب گريه کرد؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:0  توسط llBaBall Bozorgll  | 

اینجا که رسیدی یاد بگیر تمام یادنگرفتنی هارو

Inja Ke residi          Bekhon Tamame Nakhondani Haro

Inja Ke Residi  Shoare Rang  Haro  faramosh Nakon,                                 Zemzeme Kon

Nist Balatar Az SiyaHi Rang

Inja Ke Residi Sokoto Kam Kon                           Base To Khod Shekastan

Inja Ke Residi Khodet Bash                      Gom Kon Tamame Ghabharo

Inja Ke Residi .....Beshmar                        10-20-3-15-1000O-60-16

Inja Ke Residi Sokoto Kam Kon                          Base To Khod shekastan

Inja Ke Residi Dige Begir Havasho                    Ke Delesh Badjori Havato Karde

Inja Ke Residi Dige  SaYe  Khodet  Bash           Toam Ye DivoNeh MeHraBon Bash

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:20  توسط llBaBall Bozorgll  | 

Ye Shab az Hamin Shaba

Dokhtarake Ghesye Man daste Pesarake Ghesamo Gereft

Goft:Bia Berim To tariki Zire Derakhta Rah Berim,Yeja Ke Hichi cheragh Nabashe.

Ye Cheragh Bardashtano Raftan

Ye Alame Piyade Raftano Raftano Raftan

Ta Residan Be Jaei Ke Dige Hich Cheraghi Va Khoneei Nabood, Cheragh Ghovashono Roshan Kardano Raftano Raftano Raftan.

Toye Rah Hamash Baraye Ham Etefaghate Tarsnak,Ghesehaye Tarsnak va Film Haye tarsnak Migoftan.

Ta Ke Yehoei Ye Gholi Az Poshte Ye Derakht Parid Joloshon Va dastasho Gereft To Havao Goft: Yo Hahaha!!!!

Dokhtarak Va PesaRake GheseYe man Jigh Keshidano Dar Raftan

Ta Khone Ye Nafas Tond Tond DoeiDan

Raftand toye Khoneo Daro Az Posht Ghofl Kardan

Hamdigaro baghal Kardano Khabidan

Shabeshon Bekhir.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 2:18  توسط llBaBall Bozorgll  | 

بی خیال آمپول/ پیوندتو بزن د’وکی

آفتاب که طلوع کرد
دیوونه چشماشو حرکت داد
پلکش سنگین بود
خیلی سعی کرد تا چشماشو باز کنه
برق خورشید توان چشماشو دزدید
دوباره چشماشو بست
وقتی به هوش اومد شب شده بود
همه جا ساکت بود
نمی دونست کجاست
شاید ساعتی طول کشید تا فهمید هنوز تو بیمارستانه
آره
یادش اومد
قرار بود اون پیوند رو بردارن
و بعد از تموم شدن بیهوش شده بود
چهل و پنج روز تو کما بود
دستشو روی سینش گذاشت
سوزش عجیبی توی سینش احساس میکرد
سعی کرد زنگ بالای سرشو به صدا در بیاره
اما دستاش جون نداشت
تو همون حال و هوا بود که حس کرد
یه نور عجیب تمام وجودشو گرفته
یه نور خیره کننده.
.
.
.
صبح شده بود
یه صدا از همه جا شنیده میشد
دیوونه برگشته
اون بهوش اومده
دکتر:پس بالاخره بهوش اومدی
دیوونه:فکر میکنم آره
دکتر: یه خبر جالب برات دارم
دیوونه با چشمای بی حال به دکتر ذل زده بود
دکتر:اون پیوندی که برداشتیم خوشبختانه یا متاسفانه به هیچ قلب دیگه ای جواب نداد
از طرفی وضعیت قلب تو هم تعریفی نداره اگه این پیوند رو دوباره انجام ندیم
اول تورو از دست میدیم بعد اونو
دیوونه با لبخند محوی پرسید:
کی اینکارو میکنین ؟ فقط بگین کی؟
دکتر:اگه همه چیز خوب پیش بره چهارشنبه
دیوونه دستشو گذاشت رو سینش
.
.
.
.
کنار ساحل بود که دیدش
با یه دستمال آبی رو سرش
با یه لبخنده گنده رو لباش
وقتی کنار دیوونه نشست زبونش بند اومد
سلام عزیزم
خوش اومدی
دیر شد اما اومدی
.
.
.
.
قیچی
پنس
چاقو
.
.
.
.
پرستار:دکتر داره بهوش میاد
آقا صدای منو میشنوین؟
دیوونه:من کجام؟
دکتر:به دنیای جدیدت خوش اومدی
دیوونه:جدید ؟ آره دیگه سینم نمیسوزه
دکتر:باور کردنی نیست اما پیوندت حتی از باره اول هم بهتر انجام شد
انگار اون قلب از اول مال تو بوده
دیوونه:آره از اول مال من بود فقط مال من اگه من اون حماقت رو ...
دکتر:بسه دیگه امیدوارم اینبار ناپرهیزی نکنی چون باید بهت بگم
که باره دومی وجود نداره این آخرین بار بود
دیوونه:میدونی دکتر دیگه حتی چاقوی تیز شما هم اگه بخواد نمیتونه مارو از هم جدا کنه اینو بهتون قول میدم
دکتر:امیدوارم دیگه هیچوقت اینجا نبینمت
دیوونه:منم همینطور .می خوام برم زندگیش کنم دیگه نمیخوام به عمر بمیرم
میخوام نور باشم
نور بنوشم
نور زندگی کنم
دیوونه:دکتر...دکتر
رفت

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 2:19  توسط llBaBall Bozorgll  | 

شکول

با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم توی دستش.او یه شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم او هم بچه بود .سرم را بالا کردم.سرش را بالا کرد دید که مرا می شناسد.خندیدم گفت دوستیم؟گفتم دوست دوست.گفت :تا کجا؟گفتم: دوستی که تا ندارد.گفت:تا مرگ؟خندیدم و گفتم:من که گفتم تا ندارد!گفت باشد تا پس از مرگ.گفتم:نه .نه .تا ندارد.گفت:تاهرجاکه باشدمن وتو دوستیم.گفتم:تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یه تا بگذار.اما من اصلا تا نمی گذارم.نگاهم کرد.نگاهش کردم.باور نمی کرد.می دانستم او می خواست دوستیمان تا داشته باشد معنی دوستی بدون تا را نمی فهمید.

گفت بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم.گفتم باشه تو بگذار.گفت:شکلات.هربارکه همدیگررامیبینیم یه شکلات مال تو و یکی مال من باشد؟گفتم:باشد.هرباریه شکلات میذاشتم توی دستش واوهم یه شکلات توی دست من.باز همدیگررانگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست.من تندی شکلات را باز می کردم میذاشتم توی دهانم.می گفت تودوست شکمویی هستی.شکلاتش را میگذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.می گفتم:بخورش!می گفت:تمام می شود می خواهم تمام نشود.برای همیشه بماند.صندوقش پر شکلات شده بود من همه اش خورده بودم.گفتم:اگه یه روز شکلات هایت را مورچه ها یا کرمها بخورند؟گفت:مواظبشان هستم.

او بزرگ شده.منم بزرگ شدم.همه شکلاتها را خورده ام.اوهمه شکلات ها را نگه داشته.

اوآمده است امشب تا خداحافظی کند.می خواهد برودآن دور دورا.من میدانم می رود و بر نمی گردد.یادش رفت شکلات را به من بدهد!من یادم نرفت یه شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم این برای خوردن.یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش:این هم آخرین شکلات برای صندوقچه ات.یادش رفته بود صندوقی دارد برای شکلات هایش!!!!هردوراخورد!!!!

خوب شد همه شکلاتها راخوردم.اونخورد.حالا بایه صندوق شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟؟

تقدیم به کسی که گفت عشق هرگز نمی میرد ولی به آسانی خوردن یه شکلات هرچی بین مون بود فراموش کرد.فراموش کرد که یه روز به من گفته دوست دارم.من نفرین کردنو بلد نیستم .دعا کردنم بلد نیستم.خودت خوب می دونی زندگی کردنم بلد نیستم.تاحالا دعایی نکردم که برآورده بشه.اینم خوب میدونی.ولی همیشه  ته دلم آرزوی خوشبختیتو دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:5  توسط llBaBall Bozorgll  | 

  1. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود

 

  1. In Ide Khodame Dostan Mitonan aD Konan Ke Az Up Shodan Webloge Ba Khabar Shan Va Age Ghabel Donestan gah Gahi sar Bezanan va Kam Lotfi Nakonan Va Nazar Bedan Chon Faghat Nazaratetone Ke Baes Mishe Har Chi Zood Tar Up Konam

                                                DivoNeh_MehRabOn             

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:4  توسط llBaBall Bozorgll  | 

بیشتر بدووووووونیم

عمراً اينارو بدوني....... 1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت 2- صداي اردک اکو ندارد 3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمي خوابند 5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد 6- کد کشور روسيه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي مينند 8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتي متر تغيير ميکند 9- آدامس توسط يک فرمانده جنگي اختراع شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:37  توسط llBaBall Bozorgll  | 

شکرت خدا

Shokret Khoda
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:53  توسط llBaBall Bozorgll  | 

حسنك كجايي

گاو ما ما مي كرد>گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كردو همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 20:45  توسط llBaBall Bozorgll  | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 20:35  توسط llBaBall Bozorgll  | 

hanozam hasti sare harfet؟

بدنم پر از كرم و زخم است. پوست بدنم ترك خورده و پر از چرك است. روزهاي زندگي من بسرعت مي گذرد و با نوميدي سپري مي شود. به ياد آوريد كه عمر من دمي بيش نيست و چشمانم ديگر روزهاي خوش را نخواهد ديد. چشمان شما كه الان مرا مي بيند ديگر مرا نخواهد ديد. بدنبال من خواهيد گشت، ولي من ديگر نخواهم بود. كساني كه مي ميرند مثل ابري كه پراكنده و ناپديد مي شود ، براي هميشه از اين دنيا مي روند . تا به ابد از خانه و خانواده ي خود دور مي شوند و ديگر هرگز كسي آنها را نخواهد ديد. پس بگذاريد غم و غصه ام را بيان كنم؛ بگذاريد از تلخي جانم سخن بگويم.

همه چيز ..همه زخمها ... همه آدمها تسكين پيدا مي كنند ...اينو تو گفتي .... اينو تو خيال كردي . خيلي راحت . اما خيلي زخمها ، جاشون ، هميشه رو صورتت مي مونن ... اون قدر كه هر عابري با كمي دقت ... وجود زخمي تو ببينه ... هر چقدر هم كه نقش بازي كني ...هر چقدر هم كه سعي كني زخمهاتو پنهان كني ....

جاي خيلي زخمها هميشه ...تا آخر عمر ... تا ته عالم باهات مي مونه ...«‌..مهم نيست كه زخمي نشده باشي ...مهم اينه كه ...» اينو مهدی بهم گفت ...

دلم مي خواست خوب باشم . خوب . خوب زندگي كنم . دلم نمي خواست ... نمي خواست ... هميشه جايي در زندگيت هست كه وجودش عذابت مي دهد ... هميشه جايي هست كه ميان تمام سرخوشيها مي آيد و تكه تكه از روحت را مي كند . آرام ...صبور .... صميمي . مي كند .

دوست داريد خودتون و اذيت كنيد ..خوشتون مياد ...تو و ...‌من.... آخرين بار كه باهام داشت پايين ميومد گفت كه حس مي كنم اون قدر بچم كه نمي فهمم چي ميگي ...گفتم ببخشيد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 15:49  توسط llBaBall Bozorgll  | 

رنج من بي پايان است...

 ... زندگي انسان روي زمين مثل زندگي يك برده ،طولاني و طاقت فرساست.                 مانند زندگي غلامي است كه آرزو مي كند زير سايه اي بيارامد ، و مثل زندگي كارگري است كه منتظر است مزدش را بگيرد. ماههاي عمر من بي ثمر مي گذرد ؛شبهاي من طولاني و خسته كننده است. شب كه سر بر بالين مي گذارم مي گويم: « اي كاش زودتر صبح شود. »                                                        و تا سپيده دم از اين پهلو به آن پهلو مي غلطم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 15:28  توسط llBaBall Bozorgll  | 

خیلی سخته بتونی دل به دله کسی ببندی ...

یه روز از همین روزای بیکسی

دوباره منو به یادت می اری

ولی چشماتو می بندی دوباره

منو تو فاصله ها جا میذاری

مثل یک خوابی که یادت نمیاد

مثل یک خاطره ای که گم شده

دستاتو به چشم ابرا میکشی

ولی دستت بوی بارون نمیده

                                                      حیف از اون خاطره های خوبمون

                                                       که فقط تو حد یک خاطره موند

                                                       راه ما از همدیگه جدا شده

                                                       سرنوشت مارو به دنبالش کشوند

  یه روز از همین روزای بیکسی

تو تنت یه پیرهن مشکی میشم

تو میای به عکس من خیره میشی

تو چشات یه قطره ی اشکی میشم

یه روز از همین روزای بیکسی

مثل دریا تو خودم اروم میشم

تو میای رو قبر من گل میذاری

من دیگه برای تو تموم میشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 2:47  توسط llBaBall Bozorgll  | 

ُEsme In Matlabo Mizaram Bavar Nakon

یه چیزایی عوض شده...... دیگه آسمون از غم ِ گاه و بی گاه نمی باره .....

آسمون داره شادیشو با ما قسمت می کنه......... و چه سخاوتی داره این آسمون..........کاش یه گوشه ی ِ کوچیک از این سخاوتِ عظیم مال ِآدما بود......

اونوقت دیگه همه چیز مثه حالا نبود.........خیلی چیزا رنگ ِ دیگه ای داشتن...

                                           

هر کیو تا گفتی نفس... پنجشو زد رو نفست ...... به هر کی تا گفتی که نیست...

قفس زدش رو قفست........اما قسم به تو که من ....همه همینمو همین......

دل رو به دریا بزن و........... بذار بشیم قصه ترین............

                                                  *

گاهی اگه تو اوج ِ شادی هم باشیم ........برای ِ گفتنش سکوت می کنیم.......

می خوام بگم که شادم و واقعا ً هم شاد...............

                                                  اما سکوت میکنم............

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 2:15  توسط llBaBall Bozorgll  | 

خداجون کمکمون کن.........

    • زندگی داره فنا میشه... کسی حواسش نیست...عشق مرده...ولی کسی عزادار نیست...غم ِهمه واسه این دنیاست...دل ِهمه از سنگ ِ سیاه ست....اشک ِگلها واسه دردهای ِماست...سیاهی ِ شبها واسه دلهای ِ تنهاست...آبی ِآسمونا تو سیاهی  ِ دروغها گریون شده...زیبایی ِدنیا تو زشتی ِآدما گم شده...دلهای ِآدما مثه تختهِ سیاه ِ کلاس سیاهی توش جا خوش کرده...و...دل ِ من تو این زندگی خودشو فدای ِ چه ها کرده....؟؟؟...!!!...؟؟؟...!!!...
    •                                                    *
    • و حرف ِ آخر اینکه.........خداجون کمکمون کن.........
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 1:55  توسط llBaBall Bozorgll  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 17:27  توسط llBaBall Bozorgll  | 

دروغ گفتم

دروغ گفتم

اون هرگز منو بغل نکرد و منم هیچ وقت بهش نگفتم که دوسش دارم اما...

اما نمیذارم این قصه تلخ تا نهایت تو لوپ باشه

 نه! نمیذارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:35  توسط llBaBall Bozorgll  | 

مادر

یه لوپ بی نهایت!!!

 

بچه بودي
بزرگ شدي
بزرگ تر ميشي
بعد با خودت فک مي کني که قبلنا بچه بود و الآن بزرگ شدي
و اين یه لوپ بینهایته!

میدونی
دیشب
وقتی بغلم میکرد
یادم افتاد
که مادرم منو چهارده سال بغل نکرد
مادرم منو دوست داشت
میپرستید
ولی بغلم نمیکرد.
و این یه قصه‌ی تلخه.
قصه‌ی تلخ مادری که بچه‌ش رو دوست داشت
و حتی میپرستید
ولی
هیچ وقت بغلش نکرد
تا روز آخر
تو فرودگاه
که به من گفت
خداحافظ
و بغلم کرد
و من تو بغلش گفتم
خداحافظ.

و کلاغه هم هیچ‌وقت به خونه‌ش نرسید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:23  توسط llBaBall Bozorgll  |