گریه نکن
چی فکر می کردیم چی شد
افسوس
تو نخند به گریه من,من که به تو شوقی ندارم
چی فکر می کردیم چی شد
افسوس

یه خیابون بلند
توی،یه شهر شلوغ
از قدیما تا حالا
پرازماشین و بوغ
این خیابون بلند
که بود از اون قدیما
خاطره داره برامون
از ماشینا از آدما
....
تا همین قدرش بسه بقیه اش رو می نویسم
تا حالا شده که کنار یه خیابون بلند بشینی و به خیابون زل بزنی .
به ماشینا ، به آدمای داخل ماشین ، به آدمایی که از خیابون رد می شن
به موتورها به دوچرخه ها ، به درختای داخل بلواریا کنارخیابون.
هیچ وقت به خود خیابون فکر کردی ؟ هیچ وقت به حرفاش گوش دادی؟
اگه گوش می کردی یه چیزایی می شنیدی که تو تمام عمرت نمی تونستی ببینی و
تجربه اش کنی .
اما اگه یه روز کنارش بشینی خیلی از سوراخ سمبه های زندگی دستت میآد .
خیلی چیزا رو میبینی .
آدمای رنگی ، یکی سیاه یکی سفید ، یکی آبی یکی قرمز ، یکی صورتی یکی زرد.
یکی سوسول یکی ساده و سنگین ، یکی خیلی شلخته یکی تیریپ بی خیالی
می بینی یه نقطه از خیابون ترافیک شده ، خوب که نگاه کنی می بینی
دوتا تیکه کنارخیابون ایستادن و ماشین های دیگه در نزاع برای سوار کردن اونا .
یه جا کنار خیابون می بینی یه خانوم خیلی آروم نشسته و
به یه جا خیره شده و چشاش قرمزه
مادرش هم کنارش ایستاده ، یه دفعه یه صدای جیغ می شنوی ، به اطرافت نگاه می کنی
نمی فهمی از کجا بود ، باز به زن کنار خیابون نگاه می کنی ، انگار می خواد گریه کنه
اما نمی تونه ، تازه می فهمی صدای جیغ از دل اون زنه بود ، ولی باز آروم نشسته
و به یه جا خیره شده
دوتا موتور سوار وسط خیابون می بینی که افتادن به جون یه پرایدیه
با مشت و لگد به در و شیشه و آیینه ی بغل پراید می زنن ، پرایدیه هم ازترس
تمام شیشه ها رو بالا کشیده ، بعدش هم اون دوتا موتور سوارو می بینی که
نیشاشون تا بناگوششون بازه
راهشون و می کشن و می رن . بدونه اینکه کسی جلوشون و بگیره
این خیابون بلند یه گوشه ، تو دل این دنیای عوضیه
غصه نخور عزیز
اینجا همش خیابونه
Emshab Dokhtarake Gheseye Man Ba On Pesari Ke Ono Khili Ham Dost Dasht va AlbaTe Pesare Ham DokhTarak Ro Khili MIkhast Ezdevaj Kard... Dige Zano Shohar Shode Bodand.![]()
![]()
be Paye Ham Pir Shan Vali Az Ham Sir Nashan.
Pivandeshon MobaraK
Bezan Dasto
Bada bada mobarak bada![]()

![]()
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه مي توني ؟![]()
گفت : آره سخت نيست ، آسونه.![]()
گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.
يه خنجر برداشت .
گفتم اين چيه ؟
گفت : سيسسسسس.
ساکت شدم .
گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .
خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .
دوست دارم ديوونه.
اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.
دوست دارم ديوونه .
-
---------------------------------------------------------------------------------
یادش بخیر
==========================================================
بـا تـو مـيـشـد کـه صـدام هـمـه جـارو پـر کـنـهميـشــد از بـوودن تـو عـــــالمي تـرانـه سـاخـت
کهنه هارو تـازه کرد از تو يــک بهانه ساخـت
تـا قـيـــامـت اسـم مــا قـصـه هــــارو پـر کـنــه
امـا خـيـلـي ديـر دونـسـتـم تـو فـقـط عـروسکـي
کـورو کـر بـازيـچـه بـاد مـثـل يـک بـاد بـادکي
دل سپـردن به عروسک منو گـم کـرد تو خودم
تـورو خـيـلي دير شـناختـم وقتي که تمووم شـدم
نه يـه دسـت رفـيـق دستام نه شريــک غم بودي
واسه حــس کـردن دردام خـيلي خيلي کم بوودي
تـوي شـهــر بـي کـسـي ها تورو از دوور ميديدم
با رسـيـدن بـه تـو افـسـوس به تـبــاهــي رسـيدم
شهــر بـــي عـابـرو خـالــي شهـر تنهايه من بوود
لـحــظهء شناخـتـن تو لحـظهء تمـووم شــدن بوود
مگه ميـــشه از عروسـک شعر عاشقـوونه ساخت
عاشق چيزي که نيست شد روي دريا خونه ساخت
همة طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نا اميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم.
او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا. وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن. شصتش خبر دار شد كه پسر پادشاه عاشق دختري در ولايت جابلقا شده.
درويش گفت : « برويد يك كسي را بياوريد كه با تمامي كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . » آوردند . درويش به او گفت : « وقتي من نبض پسر پادشاه را مي گيرم ، تو تك به تك و شمرده، نام تمام كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر. » درويش نبض را گفت و آن بندة خدا شروع كرد به نام بردن از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا. وقتي رسيد به نام كوچة «چهل دختران » نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : « حالا يك نفر را بياوريد كه همة اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . » آوردند . درويش به او گفت : «من وقتي نبض پسر پدشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . » طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت، وقتي رسيد به نام « ملك التجار » قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : همين جا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو
توضيح : نظر به اهميت موضوع در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ، ثبت مي شود
مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد
ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ …تلپ
مرد : عاليه خانم همسر ملك التجار صبية حاج ميزابوالقاسم غربتي! منظور اهل ولايت غربت است ـ توضيح مترجم
تلپ …تلپ -
اشرف السلطنه والده ملك التجار ، نود و هشت ساله -
زق … زوق -
زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه (دوقلو) دارد
تلپ …تلپ -
- اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادو كلن بيوتيفول به خود مي زند
تلپ …تلپ -
اعظم خانم دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند
تلپ …تلپ -
مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزار تا (با احتساب خود بندة حقير ، هزار و يك) خاطر خواه دارد
تلپ …تلپ -
آتوساخانم، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد وبا دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد
تلپ …تلپ -
ناتاشا خانم ، دختر ششم كه كاكلش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و « لئوناردو دي كاپريو » و غيره
تلپ …تلپ -
مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست
تلپ …تلپ -
- ديگر كسي باقي نماند …… آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پا كوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه
تالاپ …تولوپ -
درويش: كه چي؟
مرد: كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ولايت مي گرداند و پزش را مي دهد
!!! شاتالاپ …شوتولوپ -
باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند. پسر پادشاه هم كه سگ را ديد، حالش خوب شد
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه بعضي از پسران پادشاهان خيلي بي ذوقند!!! قصة ما به سر رسيد، كلاغه به خونه ش نرسيد
Inja Ke Residi Shoare Rang Haro faramosh Nakon, Zemzeme Kon
Nist Balatar Az SiyaHi Rang
Inja Ke Residi Sokoto Kam Kon Base To Khod Shekastan
Inja Ke Residi Khodet Bash Gom Kon Tamame Ghabharo
Inja Ke Residi .....Beshmar 10-20-3-15-1000O-60-16
Inja Ke Residi Sokoto Kam Kon Base To Khod shekastan
Inja Ke Residi Dige Begir Havasho Ke Delesh Badjori Havato Karde
Inja Ke Residi Dige SaYe Khodet Bash Toam Ye DivoNeh MeHraBon Bash

Goft:Bia Berim To tariki Zire Derakhta Rah Berim,Yeja Ke Hichi cheragh Nabashe.
Ye Cheragh Bardashtano Raftan
Ye Alame Piyade Raftano Raftano Raftan
Ta Residan Be Jaei Ke Dige Hich Cheraghi Va Khoneei Nabood, Cheragh Ghovashono Roshan Kardano Raftano Raftano Raftan.
Toye Rah Hamash Baraye Ham Etefaghate Tarsnak,Ghesehaye Tarsnak va Film Haye tarsnak Migoftan.
Ta Ke Yehoei Ye Gholi Az Poshte Ye Derakht Parid Joloshon Va dastasho Gereft To Havao Goft: Yo Hahaha!!!!
Dokhtarak Va PesaRake GheseYe man Jigh Keshidano Dar Raftan
Ta Khone Ye Nafas Tond Tond DoeiDan
Raftand toye Khoneo Daro Az Posht Ghofl Kardan
Hamdigaro baghal Kardano Khabidan
Shabeshon Bekhir.
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم توی دستش.او یه شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم او هم بچه بود .سرم را بالا کردم.سرش را بالا کرد دید که مرا می شناسد.خندیدم گفت دوستیم؟گفتم دوست دوست.گفت :تا کجا؟گفتم: دوستی که تا ندارد.گفت:تا مرگ؟خندیدم و گفتم:من که گفتم تا ندارد!گفت باشد تا پس از مرگ.گفتم:نه .نه .تا ندارد.گفت:تاهرجاکه باشدمن وتو دوستیم.گفتم:تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یه تا بگذار.اما من اصلا تا نمی گذارم.نگاهم کرد.نگاهش کردم.باور نمی کرد.می دانستم او می خواست دوستیمان تا داشته باشد معنی دوستی بدون تا را نمی فهمید.
گفت بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم.گفتم باشه تو بگذار.گفت:شکلات.هربارکه همدیگررامیبینیم یه شکلات مال تو و یکی مال من باشد؟گفتم:باشد.هرباریه شکلات میذاشتم توی دستش واوهم یه شکلات توی دست من.باز همدیگررانگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست.من تندی شکلات را باز می کردم میذاشتم توی دهانم.می گفت تودوست شکمویی هستی.شکلاتش را میگذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.می گفتم:بخورش!می گفت:تمام می شود می خواهم تمام نشود.برای همیشه بماند.صندوقش پر شکلات شده بود من همه اش خورده بودم.گفتم:اگه یه روز شکلات هایت را مورچه ها یا کرمها بخورند؟گفت:مواظبشان هستم.
او بزرگ شده.منم بزرگ شدم.همه شکلاتها را خورده ام.اوهمه شکلات ها را نگه داشته.
اوآمده است امشب تا خداحافظی کند.می خواهد برودآن دور دورا.من میدانم می رود و بر نمی گردد.یادش رفت شکلات را به من بدهد!من یادم نرفت یه شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم این برای خوردن.یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش:این هم آخرین شکلات برای صندوقچه ات.یادش رفته بود صندوقی دارد برای شکلات هایش!!!!هردوراخورد!!!!
خوب شد همه شکلاتها راخوردم.اونخورد.حالا بایه صندوق شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟؟
تقدیم به کسی که گفت عشق هرگز نمی میرد ولی به آسانی خوردن یه شکلات هرچی بین مون بود فراموش کرد.فراموش کرد که یه روز به من گفته دوست دارم.من نفرین کردنو بلد نیستم .دعا کردنم بلد نیستم.خودت خوب می دونی زندگی کردنم بلد نیستم.تاحالا دعایی نکردم که برآورده بشه.اینم خوب میدونی.ولی همیشه ته دلم آرزوی خوشبختیتو دارم.
![]()
![]()
![]()
In Ide Khodame Dostan Mitonan aD Konan Ke Az Up Shodan Webloge Ba Khabar Shan Va Age Ghabel Donestan gah Gahi sar Bezanan va Kam Lotfi Nakonan Va Nazar Bedan Chon Faghat Nazaratetone Ke Baes Mishe Har Chi Zood Tar Up Konam
DivoNeh_MehRabOn

گاو ما ما مي كرد>گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كردو همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد
همه چيز ..همه زخمها ... همه آدمها تسكين پيدا مي كنند ...اينو تو گفتي .... اينو تو خيال كردي . خيلي راحت . اما خيلي زخمها ، جاشون ، هميشه رو صورتت مي مونن ... اون قدر كه هر عابري با كمي دقت ... وجود زخمي تو ببينه ... هر چقدر هم كه نقش بازي كني ...هر چقدر هم كه سعي كني زخمهاتو پنهان كني ....
جاي خيلي زخمها هميشه ...تا آخر عمر ... تا ته عالم باهات مي مونه ...«..مهم نيست كه زخمي نشده باشي ...مهم اينه كه ...» اينو مهدی بهم گفت ...
دلم مي خواست خوب باشم . خوب . خوب زندگي كنم . دلم نمي خواست ... نمي خواست ... هميشه جايي در زندگيت هست كه وجودش عذابت مي دهد ... هميشه جايي هست كه ميان تمام سرخوشيها مي آيد و تكه تكه از روحت را مي كند . آرام ...صبور .... صميمي . مي كند .
دوست داريد خودتون و اذيت كنيد ..خوشتون مياد ...تو و ...من.... آخرين بار كه باهام داشت پايين ميومد گفت كه حس مي كنم اون قدر بچم كه نمي فهمم چي ميگي ...گفتم ببخشيد
... زندگي انسان روي زمين مثل زندگي يك برده ،طولاني و طاقت فرساست. مانند زندگي غلامي است كه آرزو مي كند زير سايه اي بيارامد ، و مثل زندگي كارگري است كه منتظر است مزدش را بگيرد. ماههاي عمر من بي ثمر مي گذرد ؛شبهاي من طولاني و خسته كننده است. شب كه سر بر بالين مي گذارم مي گويم: « اي كاش زودتر صبح شود. » و تا سپيده دم از اين پهلو به آن پهلو مي غلطم.
دوباره منو به یادت می اری
ولی چشماتو می بندی دوباره
منو تو فاصله ها جا میذاری
مثل یک خوابی که یادت نمیاد
مثل یک خاطره ای که گم شده
دستاتو به چشم ابرا میکشی
ولی دستت بوی بارون نمیده
حیف از اون خاطره های خوبمون
که فقط تو حد یک خاطره موند
راه ما از همدیگه جدا شده
سرنوشت مارو به دنبالش کشوند
یه روز از همین روزای بیکسی
تو تنت یه پیرهن مشکی میشم
تو میای به عکس من خیره میشی
تو چشات یه قطره ی اشکی میشم
یه روز از همین روزای بیکسی
مثل دریا تو خودم اروم میشم
تو میای رو قبر من گل میذاری
من دیگه برای تو تموم میشم
یه چیزایی عوض شده...... دیگه آسمون از غم ِ گاه و بی گاه نمی باره .....
آسمون داره شادیشو با ما قسمت می کنه......... و چه سخاوتی داره این آسمون..........کاش یه گوشه ی ِ کوچیک از این سخاوتِ عظیم مال ِآدما بود......
اونوقت دیگه همه چیز مثه حالا نبود.........خیلی چیزا رنگ ِ دیگه ای داشتن...

هر کیو تا گفتی نفس... پنجشو زد رو نفست ...... به هر کی تا گفتی که نیست...
قفس زدش رو قفست........اما قسم به تو که من ....همه همینمو همین......
دل رو به دریا بزن و........... بذار بشیم قصه ترین............
*
گاهی اگه تو اوج ِ شادی هم باشیم ........برای ِ گفتنش سکوت می کنیم.......
می خوام بگم که شادم و واقعا ً هم شاد...............
اما سکوت میکنم............
اون هرگز منو بغل نکرد و منم هیچ وقت بهش نگفتم که دوسش دارم اما...
اما نمیذارم این قصه تلخ تا نهایت تو لوپ باشه
نه! نمیذارم...
یه لوپ بی نهایت!!!
بچه بودي
بزرگ شدي
بزرگ تر ميشي
بعد با خودت فک مي کني که قبلنا بچه بود و الآن بزرگ شدي
و اين یه لوپ بینهایته!
میدونی
دیشب
وقتی بغلم میکرد
یادم افتاد
که مادرم منو چهارده سال بغل نکرد
مادرم منو دوست داشت
میپرستید
ولی بغلم نمیکرد.
و این یه قصهی تلخه.
قصهی تلخ مادری که بچهش رو دوست داشت
و حتی میپرستید
ولی
هیچ وقت بغلش نکرد
تا روز آخر
تو فرودگاه
که به من گفت
خداحافظ
و بغلم کرد
و من تو بغلش گفتم
خداحافظ.
و کلاغه هم هیچوقت به خونهش نرسید.